حرف سیاسی نزن
راننده تاکسی در گرمای تابستان جلوی پای مسافرترمز زد مسافر که ازگرمای هوا کلافه وتمام بدنش خیس عرق شده بود جهت فرار از گرما بیدرنگ سوار ماشین شد ولی از شانس بدش کولر ماشین خاموش بود برای همین رو به راننده کرد وگفت:جناب می بخشین میشه کولر ماشین رو روشن کنید. راننده پاسخی نداد مسافر درخواستش را دوباره عنوان کرد راننده در پاسخ جواب داد:حرف سیاسی نزن . مسافر با چهره متعجب پرسید:کدوم حرف سیاسی؟ مرد حسابی ، گفتم کولر ماشین رو روشن کن این چه ربطی به سیاست داره ؟ راننده گفت :آخه تو گفتی کولر ماشین رو روشن کن . من درجوابت میگم :کولر ماشین خرابه . بعد تومیگی چرا کولر رو تعمیر نمیکنی . من میگم : بردم تعمیرگاه ولی درست نشد .تومیگی چرا درست نشد . من میگم: به فلان قطعه احتیاج داره . تومیگی چرا نمی خری . من میگم : میخواستم بخرم ولی توبازار نبود .تومی پرسی چرا توبازار نبود .من میگم برای اینکه فلان قطعه از فلان کشور میاد واون کشور هم مارو تحریم کرده وهمین میشه که کارمون به سیاست می کشه وواویلا ......
داستان زیبای انیشتین سرسفره هفت سین دکتر حسابی
برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویلونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد.
برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه
دارد." آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن
را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."
ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک
طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.
الاغ ملانصرالدین وتعمیرپشت بام خانه
می کند و هم خودش را از بین می برد.
اگرکوسه ها آدم بودند
همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند مواظب بودند که همیشه پر آب باشد هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیردگاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است
برای ماهی ها مدرسه می ساختند وبه آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند درس اصلی ماهی ها اخلاق بود به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید اگر کوسه ها آدم بودند در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردندکه در آن ماهی کوچولو های قهرمان شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیارماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت که به ماهیها می آموخت "زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود"
آرزوهای ویکتور هوگو
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات راکوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات رابزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست، صبوری ات برای دیگران، نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان که هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
www.alitahora.persianblog.ir
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
تفاوت مدیران اروپائی ومدیران ایرانی
اروپا: موفقیت مدیربراساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده می شود
ایران: موفقیت مدیرسنجیده نمیشود ، بلکه مدیر بودن نشانه موفقیت است
www.alitahora.persianblog.ir email:alitahora.yahoo.com
اروپا :مدیران بعضی وقتها استعفا میدهند
ایران :عشق به خدمت مانع ازاستعفا میشود
اروپا : افراد ازمشاغل پایین شروع بکار می کنند وبه تدریج ممکن است مدیر شوند
ایران : افراد، مدیر مادرزادی هستند واولین شغلشان در بیست سالگی مدیریت است
اروپا : برای یک پست مدیریت دنبال مدیر می گردند
ایران : برای یک فرد،دنبال پست مدیریت می گردند ودرصورت لزوم این پست ساخته می شود
اروپا : یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیرشود
ایران :یک کارمند ساده ، سه سال بعد همان کارمندساده است ،درحالیکه مدیرش سه بار عوض شده
اروپا : اگربخواهند ازدانش وتجربه کسی حداکثراستفاده رابکنند،اورامشاورمدیریت می کنند
ایران : اگربخواهند ازکسی هیچ استفاده ای نکنند،اورا مشاورمدیریت می کنند
www.alitahora.persianblog.ir email:alitahora.yahoo.com
اروپا : اگرکسی ازکاربرکنار شود،عذرخواهی میکند وحتی ممکن است محاکمه شود
ایران : اگرکسی ازکاربرکنار شود،طی مراسم باشکوهی ازاوتقدیرمیشود وپست مدیریت جدید راتحویل میگیرد
اروپا : مدیران بصورت مستقل استخدام وبرکنار می شوند،ولی بصورت گروهی وهماهنگ کار می کنند
ایران : مدیران بصورت مستقل وغیرهماهنگ کار میکنند،ولی بصورت گروهی استخدام وبرکنار می شوند
اروپا : برای استخدام مدیر،درروزنامه آگهی می دهند وبابرخی مصاحبه می کنند
ایران : برای استخدام مدیر،به فرد موردنظرتلفن می کنند
اروپا : زمان پایان کاریک مدیروشروع کارمدیربعدی ازقبل مشخص است
ایران : مدیران درهمان روزحکم مدیریت یا برکناریشان را می گیرند
اروپا : همه میدانند درآمد قانونی یک مدیر زیاد است
ایران : مدیران انسانهای ساده زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد
www.alitahora.persianblog.ir email:alitahora.yahoo.com
اروپا : شما مدیرتان رابا اسم کوچک صدا میزنید
ایران : شما مدیرتان راصدانمیزنید،چون اصلابه شماوقت ملاقات نمی دهد
اروپا : برای مدیریت ،سابقه کار مفید ولیاقت لازم است
ایران : برای مدیریت ،مورد اعتما دبودن کفایت می کند
www.alitahora.persianblog.ir email:alitahora.yahoo.com
زندگی کردن یا زنده ماندن
خبرنگاری جهت تهیه گزارش در مورد سطح درآمد ماهیانه ومیزان رضایتمندی مردم ازمیزان دریافتی حقوقشان به سراغ مردم کوچه وبازار رفته وازآنها پرس وجو می نماید .اغلب مردم سطح درامد ماهیانه خود را در حدود 200هزار تومان تا یک میلیون تومان عنوان نموده وازمیزان دریافتی حقوقشان ابراز رضایت کرده وخدارا شکر می نمایند.
تا اینکه خودروی مدل بالایی که درحال پارک کردن کنار خیابان بود . نظر خبرنگار را به خود جلب می نماید.
خبرنگار جلو رفته واز شخصی که با قیافه شیک و اتو کشیده داخل ماشین نشسته بود سوال بپرسد.
خبرنگار : ببخشید آقا میتونم از شما چندتا سوال بپرسم.
شخص: بفرمائید.
خبرنگار: میتونم بپرسم درآمد ماهیانه شما چقدره؟ www.alitahora.persianblog.ir شخص : حدودا ده میلیون تومان.
خبرنگار:آیا ازمیزان دریافتی حقوقتان برای زندگی کردن راضی هستید.
شخص :خیر
خبرنگار(با حالت تعجب): چرا ؟ من از اغلب مردمی که یک دهم دریافتی حقوق شما رو ندارند. وقتی این سوال رو پرسیدم گفتند راضی هستند وخدا رو شکر می کردند.
شخص : آخه فرقه بین زندگی کردن وزنده موندن .اون اشخاص فقط میخوان یه بخور نمیری داشته باشند تا بتونند زنده بمونند پس اون حقوق براشون کافیه ولی من اگه بخوا م از امکانات زندگی از قبیل ماشین مدل بالا ، خونه ، ویلا ومسافرت خارج ازکشور و.... استفاده کنم می بینی این مبلغ حقوق برای زندگی کردن من کافی نیست . ww.alitahora.persianblog.ir
من یک کارگر ساده هستم
هنگام صبح کارگر شهرداری دریکی ازکوچه های بالای شهر مشغول کاربود شخصی ازخانه خود بیرون آمده وبا حالت عصبانی از اینکه جلوی منزلش تمیز نشده کارگر شهرداری رو صدا میزنه ولی کار گر شهرداری توجه ای بهش نمیکنه شخص نزدیکتر میره وبه پشت کارگر میزنه. www.alitahora.persianblog.ir
ومیگه :هی با تو نیستم چرا جلوی خانه منو تمیز نکردی زود باش تمیزش کن وگرنه زنگ میزنم به شهردار منطقه تا تورو تنبیه کنه
کارگر بالای آستین پیراهنشو به شخص نشون میده ولی شخص چیزی متوجه نمیشه بهش میگه :یعنی چه؟
کارگر میگه: تو روی پیرهن من سردوشی یا درجه ای می بینی .من نه سرهنگم نه پست ومقامی دارم من فقط یک کارگر ساده، شهرداری هستم الان هم اگر شهردار منو ازاین منطقه برداره خلاصه جای دیگه ای زیر این سقف آسمون برام کار پیدا میشه حال می خوای به هر کی که دلت می خواد زنگ بزن. . www.alitahora.persianblog.ir
Email:alitahora@yahoo.com
پینه دوزی موقوف
حکایت کرده اند که شاه عباس (صفوی )برای با خبر شدن از اوضاع اجتماعی شهر اصفهان هر از چند گاهی خرقه درویشان به تن کرده وبا مردم شهر بدون اینکه انان بدانند هم کلام می گردید در این بین اوبا مرد پینه دوزی آشنا گردیدکه دستمزد روزانه پینه دوزی خود را صرف فعل حرام (شراب خواری و...)می نمود شاه عبا س جهت جلوگیری از فعل حرام مرد پینه دوز، از فردای همان روز، به جارچیهای خود دستور داداعلام کنند که پینه دوزی درشهر اصفهان ممنوع است تا مردبدین وسیله پول فعل حرام خود رانتواند کسب نمایددر سرکشی های فردای آنروز هروقت شاه عباس به مرد سر می زد می دید که کار دیگری (دلاکی ، حمالی و...) را اختیار کرده حتی درآمد اون ازکار پینه دوزی هم بیشتر شده بود وشاه هم سعی مینمود شغلی را که مرد بدان مشغول گردیده ممنوع اعلام نماید تا اینکه شاه از رفتار مرد خسته شده او را به حال خود رها نمود
در زمان رضا شاه هم شاه ایران می خواست که حجاب ازچهره بانوان ایرانی در آوردولی مردم ما به خاطر تعصبات خاص ودینداری در مقابل این مسئله مقاومت نشان دادندتا اینکه رضا شاه توسط همان کسانیکه به قدرت رسیده بود خلع سمت وتبعید گردید
هر چند که رضا شا ه درزمان خود خدمات ارزنده ای همچون ایجادیکپارچگی ملت ایران،تاسیس ارتش ونظام اموزش و پرورش ونظامات اداری و...راموجب گردید
نتیجه
هرانسانی دارای خواستگاه اجتماعی خاصی می باشد که در آن محیط پرورش یافته هرگز انسانی رابا زور نمی توان پایبند اعتقاداتی نمود که یک جامعه یا فرد به ان اعتقاد پیدا نموده است انسان براساس مقتضیات زمان ومکان از خود عکس العملهایی نشان می دهد که شاید به مذاق من نوعی جالب به نظر نیاید ومن نوعی هر چقدر هم تلاش کنم آن شخص را پایبند اعتقادات خودم نما یم چنین چیزی میسر نخواهد شد
برای همین است که یکصدو بیست وچهار هزار پیامبرآمده اند ولی باز هم بساط شرک و بت پرستی وافعال حرام برچیده نشده وهمین است که فرزند نوح با اینکه پدرش پیامبرخدابود جزء دسته کافران ومشرکان گردید.www.alitahora.persianblog.ir ع.ن
همسویى ((خرج )) با ((دخل ))
یکى با بشر حافى مشورت مىکرد که ((دو هزار درهم دارم و خواهم که به حج روم رأى تو در این چیست؟ )) بشر گفت: ((حج مىروى که در و دشت و بیابان و شهر و دیار تماشا کنى یا رضاى خدا تعالى به کف آرى؟ )) گفت: ((رضاى حق تعالى را مىجویم .)) بشر گفت: ((اگر این حج بر تو واجب نیست، این درهمها را به وامداران و یتیمان و عیالواران ده تا از آن به مسلمانان راحت رسانى و آسایش آنان فراهم آورى .)) گفت: ((نتوانم )) بشر پرسید: ((چرا؟ ))
گفت: (( از آن که به حج، رغبت بیشترى در خویش مىبینم .)) بشر گفت: (( پس عیان شد که این درهمها نه از راه درست به دست آوردهاى که در راه درست خرج کنى . مالى که نه از راه صواب، فراهم آید، در راه صواب به کار ناید.))
برگرفته: ازکیمیای سعادت ، غزالی
هر که آن جا نشیند که خواهد ...
روزى زنبورى به مورى رسید . او را دید که دانه گندم به خانه مىبرد مردمان پاى بر او مىنهادند و او جراحت مىرساندند.
زنبور، آن مور را گفت که این چه سختى و مشقت است که تو براى دانهاى بر خود تحمیل مىکنى؟ براى دانهاى کوچک و بىارزش، چندین خوارى و دشوارى مىکشى . بیا تا ببینى که من چگونه آسان مىخورم بى آنکه مشقتى کشم و رنجى برم. پس مور را به دکان قصابى برد . گوشتها آویخته بودند . زنبور از هوا درآمد و بر تکهاى گوشت نشست و سیر خورد و پارهاى نیز برگرفت تا ببرد. ناگهان قصاب سر رسید و کاردى بر گوشت زد و زنبور را که بر آن جا نشسته بود، به دو نیم کرد و بینداخت . زنبور بر زمین افتاد . آن مور بر سر زنبور آمد و پایش را گرفت و مىکشید و مىگفت: (( هر که آن جا نشیند که خواهد، چنانش کشند که نخواهد. ))
لطیفه
خروسى با سگى با هم حرکت مى کردند تا شب هنگام به درختى رسیدند خروس بالاى درخت رفته و سگ زیردرخت خوابید پس چون سحر شد، خروس مشغول اذان گفتن شد همانطورى که عادت او بود، شغال صداى خروس را شنید، نزدیک درخت رفت و گفت : اى مؤ ذن بیا پایین تا با هم نماز جماعت بخوانیم ، خروس روبه شغال کرد و گفت : امام جماعت زیر درخت خوابیده است ، بیدارش کن تا وضو بگیرد شغال نگاه کرده و سگ را مشاهده کرد، پا به فرار گذاشت و رفت خروس آواز سر داد که کجا مى روى شغال گفت : مى روم براى تجدید وضو.
تهدید گدا
گدائى به دهى رسید و جمعى از کدخدایان را دید که آنجا نشسته اند، گفت : مرا چیزى بدهید و گرنه به خدا قسم با این ده همان کنم که با آن ده کردم ایشان ترسیدند گفتند:
مبادا که او ولى یا ساحر و جادوگر باشد که از او خرابى بده ما رسد آنچه خواست به او دادند، بعد از او پرسیدند که با آن ده چه کردى ؟ گفت : آنجا در خواست کمک کردم به من چیزى ندادند لذا به اینجا آمدم اگر شما هم چیزى نمى دادید اینجا را رها مى کردم و به ده دیگرى مى رفتم
حلوا، به قیمت گزاف
خسته و رنجور، به مسجدى رسید . داخل شد . وضویى ساخت و دو رکعت نماز خواند. سپس به گوشهاى رفت تا قدرى بیاساید .اما سر و صداى بچهها، توجه او را به خود جلب کرد . چندین کودک از معلم خود، درس مىگرفتند و اکنون وقت استراحت آنها بود.
بچهها، در گوشه و کنار مسجد، پراکنده شدند تا چیزى بخورند یا استراحتى بکنند.
دو کودک، در نزدیک شبلى، نشستند و هر یک سفره خود را گشود. یکى از آن دو کودک که لباسى نو و تمییز داشت و معلوم بود که از خانواده مرفهى است، در سفره خود نان و حلوا داشت . کودک دیگر که سر و وضع خوبى نداشت، با خود، جز یک تکه نان خشک نیاورده بود . کودک فقیر، نگاهى مظلومانه به سفره کودک منعم انداخت و دید که او با چه ولعى، نان و حلوا مىخورد . قدرى، مکث کرد؛ ولى بالاخره دل به دریا زد و گفت: نان من خشک است، آیا از آن حلوا، کمى به من هم مىدهى تا با این نان خشک، بخورم؟
- نه، نمىدهم.
- اما این نان خشک، بدون حلوا، از گلوى من پایین نمىرود!
- اگر از این حلوا به تو بدهم، سگ من مىشوى؟
- آرى، مىشوم.
- پس تو حالا سگ من هستى؟
- بله، هستم .
- پس چرا مثل سگها، صدا در نمىآورى؟
پسرک بیچاره، پارس مىکرد و حلوا مىگرفت و همین طور هر دو به کار خود ادامه دادند تا نان و حلوا تمام شد و هر دو رفتند که به درس استاد برسند.
شبلى در همه این مدت، مىنگریست و مىگریست . دوستانش که او را در گوشه مسجد یافته بودند، کنارش نشستند و از علت گریه او پرسیدند .شبلى گفت:
آن را نمىتوانم، این را نمىخواهم
در زمان بایزید بسطامى، کافرى در شهر مىزیست . همسایگان وى، پیوسته او را به اسلام دعوت مى کردند و او همچنان بر آیین خود، پاى مىفشرد. روزى همسایگان، همگى گرد او جمع شدند و گفتند: (( بر ما است که خیر تو گوییم و براى تو خیر خواهیم. بدان که اسلام، آخرین دین است و هر که نه بر این آیین است، گمراه است . تو را چه مىشود که دعوت ما را پاسخ نمىگویى و بر دین خود ماندهاى .))
گفت: (( بارها اندیشیدهام که به دین شما روى آورم؛ ولى هر بار که چنین قصدى مىکنم، باز پشیمان مىشوم.))
گفتند: ((چیست که تو را از آن نیت خیر باز مىگرداند؟ )) گفت: (( هر بار پیش خود مىگویم اگر مسلمانى، آن است که بایزید دارد، من نتوانم، و اگر آن است که شما دارید، نخواهم.))
لطیفه
بهاء الواعظین معرف مى گوید: در ابتداى مشروطه به خانه اى رفتم پیرزن و دختر جوانى در آنجا بودند، پیرزن پرسید: منظور از مشروطیت چیست ؟ گفتم : قوانین جدید گفت : مثلا چه چیزى جدیدى ؟ من شوخیم گرفت گفتم : مثلا دختران جوان را به پیر مردان دهند و زنان پیر را به جوانان ، دخترش گفت : این چه فایده اى دارد؟ پیرزن بلافاصله گفت : اى بى حیا حالا کار تو به جائى رسیده که بر قانون مشروطه ایراد مى کنى
هر که آن جا نشیند که خواهد ...
روزى زنبورى به مورى رسید . او را دید که دانه گندم به خانه مىبرد مردمان پاى بر او مىنهادند و او جراحت مىرساندند.
زنبور، آن مور را گفت که این چه سختى و مشقت است که تو براى دانهاى بر خود تحمیل مىکنى؟ براى دانهاى کوچک و بىارزش، چندین خوارى و دشوارى مىکشى . بیا تا ببینى که من چگونه آسان مىخورم بى آنکه مشقتى کشم و رنجى برم. پس مور را به دکان قصابى برد . گوشتها آویخته بودند . زنبور از هوا درآمد و بر تکهاى گوشت نشست و سیر خورد و پارهاى نیز برگرفت تا ببرد. ناگهان قصاب سر رسید و کاردى بر گوشت زد و زنبور را که بر آن جا نشسته بود، به دو نیم کرد و بینداخت . زنبور بر زمین افتاد . آن مور بر سر زنبور آمد و پایش را گرفت و مىکشید و مىگفت: (( هر که آن جا نشیند که خواهد، چنانش کشند که نخواهد. ))
قطره قطره سیل گردد
مردى، چندین رمه گوسفند داشت . آنها را به چوپانى سپرده بود تا در بیابان بگرداند و شیر آنها را بدوشد. هر روز، شیر گوسفندان را نزد صاحب آنها مىآورد و او بر آن شیر، آب مىبست و به مردم مىفروخت . چوپان، چندین بار، صاحب گوسفندان را نصیحت داد که چنین مکن که این خیانت به مردم است . اما آن مرد، سخن شبان را به کار نمىبست و کار خود مىکرد.
روزى، گوسفندان در میان دو کوه، به چرا مشغول بودند و چوپان، بر بالاى کوه رفته، به آنها مىنگریست . ناگاه ابرى عظیم بر آمد و بارانى شدید، بارید. تا چوپان به خود بجنبد، سیلى تند و خروشان، راه افتاد و گوسفندان را با خود برد . چوپان، به شهر آمد و نزد صاحب گوسفندان رفت . مرد پرسید: چگونه است که امروز، براى ما شیر نیاوردهاى؟
چوپان گفت:اى خواجه!چندین بار تو را گفتم که آب بر شیر نریز و خیانت به مردم را روا مدار . اکنون آن آبها که بر شیرها مىریختى، جمع شدند و گوسفندانت را با خود بردند.
یار در خانه و ...
کسى از خدا گنج بىرنج خواست . بسى التجا کرد و دعا خواند و اشک ریخت. شبى در خواب دید که فرشتهاى به او مىگوید: ((فردا به گورستان شهر رو . آن جا بر مزار فلان آدم بایست و رو جانب مشرق کن . تیرى در کمان بگذار و بینداز. هر جا تیر افتد، آن جا گنج است . ))
از خواب برخاست و چنان کرد که در خواب دیده بود؛ اما گنجى نیافت. خبر به پادشاه رسید . او نیز تیراندازانى گمارد تا تیر به مشرق اندازند و هر جا تیرها مىافتاد، مىکندند؛ باز گنجى یافت نشد.
مرد فقیر به خانه آمد و به درگاه خدا نالید که (( پس از عمرى، مرا گنجى نمودى، اما باز ندادى . گنج نیافتم و رسواى شهر نیز شدم .)) خوابید و دوباره همان فرشته را به خواب دید .
گفت: آنچه گفتى به جا آوردم، اما گنج نیافتم.
فرشته گفت:
صبح برخاست و این بار همان کرد که در خواب به او الهام شده بود. گنج یافت و دانست که هر چه از خیر و نیکى است، نزدیک است و مردمان بىسبب به راههاى دور مىروند تا خیرى کسب کنند یا توشهاى براى آخرت بیندوزند .
اشک، آرى؛ نان، هرگز
مردى نشسته بود و گریه مىکرد . کسى بر او گذشت و علت زارى او را پرسید . مرد گریان به سگ خود اشاره کرد و گفت: بر این سگ مىگریم که در حال جان دادن است . این سگ، خدمتها به من کرد. روزها، همراهم بود و شبها بر در خانهام پاسبانى مىکرد . اکنون که چنین افتاده است، مرا چنین گریان کرده است . مرد رهگذر گفت: آیا زخمى خورده است؟ گفت: نه . گفت: پیر شده است؟ گفت: نه . گفت پس چرا چنین رنجور است . مرد در همان حال گریه و زارى گفت: گرسنگى، امانش را بریده است . مرد گفت: مىبینم که در دست کیسهاى دارى . آیا در آن نان نیست؟ گفت: هست . گفت: چرا از این نان نمىدهى که از مرگ برهد؟ گفت: بر مرگ او گریه مىکنم؛ اما نان به او نمىدهم . هر چه خواهى اشک مىریزم، ولى نان خویش را از جان سگ بیشتر دوست دارم. اشک، رایگان است، اما نان، قیمت دارد . رهگذر گفت: ((چه تیره بخت مردى، هستى که قیمت نان را بیش از بهاى اشک مىدانى .))
می دانم کجایت سوخته است
اربابى به مستراح رفت ، نوکرش را صدا زد که آفتابه را بیاور نوکر با عجله زیادى که داشت آب سماور را که جوش بود در آفتابه ریخته و فراموش کرد که قدرى آب سرد در آن بریزد و همینطور به دست ارباب داد، ارباب هم بدون توجه مقدارى از آب آفتابه را استفاده کرد، تمام مقعدش سوخت ، همینکه از مستراح بیرون آمد نوکرش را به باد کتک گرفت ، نوکر کتکها را مى خورد و زیر لب مى گفت : بزن ارباب حق دارى ، مى دانم کجایت مى سوزد.
مسئول زندگی ات باش
در کارخانه ای هنگام زنگ نهارهمه کارگرها در کنار هم می نشستند ونهار میخوردند همیشه یکی ازکارگرها با نوعی یکنواختی بسته نهارش راباز وشروع به اعتراض میکرد
- لعنت برشیطان ! امیدوارم که نهارامروزم ساندویچ کالباس نباشد .من از کالباس متنفرم .....!
اوعادت داشت هرروز بدون استثناء ازساندویچ کالباس شکایت کند واین کار را همواره بدون هیچ تغییری در رفتارش تکرار می کرد.
هفته هاگذشت .کم کم سایر کارگرها ازرفتار او به ستوه آمدند .سرانجام یکی از کارگرها به زبان آمد وگفت :
- اگرتا این اندازه ازساندویچ کالباس متنفری ، چرا به همسرت نمی گویی یک ساندویچ دیگر برایت درست کند؟!
- منظورت از همسرت چیست ؟من که متاهل نیستم ! من خودم ساندویچ هایم را درست میکنم.
نتیجه : ما درحالی اززندگی خود می نالیم وهر روز مدام از سختیهای ورنج های زندگی شکایت می کنیم که تمام شرایط حاکم برزندگی مان حاصل اعمال ،تفکرات وتصمیمات خود ماست !این قانون الهی است که هیچ کس غیر ازما نباید ونمی تواند برای ماتعیین تکلیف کند .ماخود ،ساندویچ های زندگی خودمان را می پیچیم .اگر ازکیفیت آن ناراضی هستیم به جای مقصر شمردن سرنوشت مان تصمیم قاطع بگیریم و آن را آنطور که میخواهیم بسازیم واز آن لذت ببریم حتی اگر احساس کنیم دیگران در زنگی ما دخالت می کنند این اجازه از طرف خود مابه انها داده شده واین تصمیم خود ماست
چرچیل و راننده تاکسی
چرچیل (نخست وزیردوران جنگ جهانی دوم بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر bbc برای مصاحبه میرفت.
هنگامی که به آن جا رسید به راننده تاکسی گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.
راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم"
چرچیل از علاقهی این فرد به خودش خوشحال و ذوقزده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.
راننده تاکسی با دیدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچیل! اگربخواهید، تا فردا هم اینجا منتظر میمانم"
خندیدن ترشح آندروفین ها را در بدن افزایش می دهد
محققان می گویند; لبخند، تمام عضلات اصلی صورت را آرام می کند و باعث می شود که زنجیره ای از واکنش های احساسی ایجاد شود و احساس خوشایند و مطلوبی به انسان دست دهد.
به گزارش ایسنا، تحقیقات علمی نشان می دهد که خندیدن ترشح آندروفین ها را در بدن افزایش می دهد. آندروفین ها، موادی شبه مورفینی در بدن هستند که اثر آرام بخشی دارند.
بر اساس این گزارش، خندیدن با صدای بلند و از ته دل از میزان هورمونهای استرس مانند کورتیزول و اپی نفرین می کاهد و بر سلامت بدن می افزاید. به علاوه اثرات مفید آن تا 24 ساعت در بدن باقی خواهد ماند.
محققان تاکید می کنند که 3 دقیقه خندیدن با صدای بلند معادل 10 دقیقه ورزش ایروبیک اثرات مثبت بر روی سلامتی دارد. به گفته پژوهشگران، برنامه های کاری پرمشغله دنیای امروز باعث می شود که ذهن ما همواره گرفتار موضوعات بسیاری باشد و این امر برای سلامت جسم و روح انسان چالش بزرگی است. تاکنون در مقالات علمی مطالب بسیاری درباره روش های مقابله با این چالش مهم ارائه شده اما در این پژوهش بیش از همه بر اثر معجزه آسای خنده بر سلامت جسم و روان تاکید شده است. پژوهشگران معتقدند که خندیدن با صدای بلند می تواند سیستم ایمنی بدن شما را تقویت کند. علاوه بر این خندیدن روی ماهیچه های شکمی تاثیر مثبت می گذارد.
تحرک این ماهیچه ها به هر ترتیب باعث کاهش چربی های دور شکم می شود و در نتیجه ضامن سلامتی انسان است.
گفتنی است، در کنار فاکتور مهم خنده توجه به مسائل دیگری مانند تحرک بدنی، داشتن رژیم غذایی سالم، توجه به شیوه های کاهش دهنده استرس و هم چنین انجام تفریحاتی که به آنها علاقه داریم همگی از عوامل مهم برای داشتن یک زندگی سالم و مفید است
شیوه على علیه السلام در تقسیم بیت المال
ابن ابى الحدید صاحب شرح نهج البلاغه که ازبزرگان اهل تسنن است داستان ذیل رااز ابوجعفراسکانى نقل مى کند:
على علیه السلام در دومین روز بیعت بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثنا چنین فرمود: هنگامى که رسول خدا صلى الله علیه و اله رحلت کرد، مردم ابوبکر را براى خلافت برگزیدند، و ابوبکر نیز عمر را خلیفه بعد از خود قرار داد، عمر به روش ابوبکر رفتار مى کرد، و سپس در پایان عمر، شوراى شش نفرى تشکیل داد که میان آن شورا، خلافت به عثمان واگذار شد، او هر چه را که شما نمى خواستید انجام مى داد، تا آنکه به کارهاى او پى بردید ،آنگاه محصور گردید و کشته شد .پس از کشتن عثمان به سوى من آمدید، و من خلافت راپذیرفتم من مردى هستم از شما و دارائى و جان شما را از آن خود مى دانم ، و در نگهدارى آنها مى کوشم
براستى خداوند درهاى رحمت را به سوى شما و اهل قبله گشوده است و فتنه ها همچون شب تار رو آور شده است ، که جز افراد صبور و بینا و آگاه بر رازها، تاب این حوادث را ندارند، من شما را به راه و رسم پیامبر اسلام صلى الله علیه و اله سوق خواهم داد، و آنچه را که به آن ماءمور شدم در میان شما اجرا مى کنم ، در صورتى که از یارى من دست برندارید، و من از خداوند یارى مى طلبم .
آگاه باشید، گمان مبرید که پس از در گذشت پیامبر خدا صلى الله على و اله من دگرگون شده ام ، بلکه من اکنون همان هستم که در زمان رسولخدا بودم ، پس هر فرمانى از جانب من به شما رسید،و در آنجا که شما را پرهیز دهم گام بر ندارید و در کارها شتاب نکنید، تا آن را براى شما روشن سازم و در حقیقت هر دستورى را که نافرمانى کنید ما عذر شما را نمى پذیریم .
آگاه باشید، خداوند بیشتر از آسمان و عرش خود، داناتر است و مى داند که من حکومت بر امت محمد صلى الله علیه و اله را خوش نداشتم ، تا اینکه خواسته تمام شما بر این شد که من آن را بپذیرم ، براى اینکه من شنیدم پیامبر خدا مى گفت :
هر حاکم که زمام امور بعد از مرا به عهده گیرد، بر میزان نگه داشته شود، و فرشتگان ، صحیفه (آمار خیر و شر) وى را پخش مى کنند، پس اگر دادگر باشد خدات او را نجات مى دهد و اگر ستمگر باشد، میزان به گونه اى تکان مى خورد که استخوانهایش مى شکند، و سپس به سوى آتش سرازیر مى شود
آنگاه على علیه السلام به راست و چپ نگاه کرد و گفت :
آگاه باشید، فردا که فرا رسد، کسانى را که در دنیا فرو رفته اند و گنجهاى دنیا را ذخیره کرده اند و آنرا (بناحق ) از خود مى دانند، من آنها را از دستشان بیرون مى کنم ، در نتیجه آنان از رفتار من ناراحت مى شوند و مى گویند فرزند ابوطالب ، حقوق ما را بر ما حرام نموده است .
هر گاه به خواست خدا فردا فرا رسد ، نزد من بیائید، تا مالى را که پیش ما وجود دارد در میان شما تقسیم کنیم ، هیچیک از شما نباید با ما مخالفت کند خواه عرب باشد یا عجم ، اهل بخشش باشد یا نباشد...
نخستین مخالفت عده اى با امام علیه السلام از اینجا شروع شد که او دستور تقسیم بیت المال را بطور مساوى صادر کرد - اینک دنباله ماجرا:
فرداى آن روز، مردم طبق دستور امام ، براى گرفتن سهم خود نزد امام حاضر شدند، على علیه السلام به خزانه دارش عبیدالله بن ابى رافع فرمود:
از مهاجرین آغاز کن و آنان را به حضور بطلب و به هر یک سه دینار بده ، سپس انصار را به حضور بطلب و به آنها نیز هر یک سه دینار بده ، و پس از آنها هر یک از مردم که حاضر شدند، چه سرخ پوست باشند یا سیاه پوست به همین مقدار بده .
سهل بن حنیف (که به غلام سابقش همین مبلغ داده شده بود) به اعتراض برخاست و گفت : این شخص (غلام ) دیروز غلام من بود، و امروز او را آزاد کرده ام ، به او برابر من مى دهى ؟
على علیه السلام فرمود هر چه به او دادیم به تو نیز مى دهیم.
به همه افراد سه دینار داد بى آنکه بین آنها فرقى بگذارد.
افرادى چون طلحه و زبیر و عبدالله بن عمر و سعید بن عاص و مروان و عده اى از قریش و...با این روش مخالفت کردند و دنبال آن را گرفتند...امیر مؤ منان در پاسخ آنان در مورد مساءله اعتراض به تساوى در صرف بیت المال چنین فرمود
اتاءمرونى ان اطلب النصر بالجور فیمن ولیت علیه ، و الله لا اءطور به ، ما سمر سمیر و ما اءم نجم فى السماء نجما و لو کان المال لى لسویت بینهم فکیف و انما المال مال الله . الا و ان اعطا المال فى غیر حقه تبذیر و اسراف و هو یرفع صاحبه فى الدنیا و یعضه فى الاخرة و یکرمه فى الناس و یهینه عند الله و لم یضع امرء فى غیر حقه و عند غیر اهله الا حرمه الله شکرهم و کان لغیره ودهم فان زلت به النعل یوما فاحتاج الى معونتهم فشر خلیل و اءلام خدین
آیا به من دستور مى دهید به کسانى که تحت فرمانروائى من هستند ستم کنم تا یارانى گرد آورم ، به خدا سوگند تا دنیا وجود دارد و تا ستاره اى دنبال ستاره دیگر حرکت مى کند این کار را نخواهم کرد، اگر مال از آن خودم بود آنرا بطور مساوى تقسیم مى کردم ، چه رسد به اینکه مال ، مال خداست .
آگاه باشید که بخشیدن مال در جاى ناروا بریز و بپاش و بیهوده مصرف نمودن آن است و اینگونه بخشش بخشنده را در دنیا بالا مى برد، ولى در روز رستاخیز به پائین مى کشاند و در پیش مردم او را محترم مى کند ولى در پیش خدا خوار مى گرداند، و کسى مال خود را در جاى نادرست و نزد نا اءهلان نگذاشت مگر آنکه خداوند شکر آن مال را بر او حرام کرد.
این بخشش نابجا و ناروا، در دل مردم دوستى مى آفریند اما اگر روزى پیش آمدى بدى براى او رخ داد و به یارى آنها نیازمند شد، آنها بدترین و سرزنش کننده ترین یار و دوست خواهند بود
در خطبه یتبراء من الظلم داستان آهن گداخته اى که آن حضرت براى برادرش عقیل آماده کرد تا او را از درخواست بیش از سهمیه اش بترساند، به ما درس عدالت خواهى مى دهد که خانواده خود را بر دیگران ترجیح ندهیم و بیش از دیگران براى آنان حقوقى منظور نکنیم . آن هم در حالى امام علیه السلام مى فرماید:
اگر چه خانواده اش در حال فقر و ندارى زندگى را سپرى مى کرد و غبار پریشان حالى بر چهره شان نشسته بود. این داستان زبان زد خاص و عام است هر شیعه على مى داند.
در کتابهاى دیگر بعضى از نکات را که یاد آور خط فکرى امام على علیه السلام است و به افراد جامعه آنروزى ، آموزشهاى عدم تبعیض بین ابناى بشر را مى فرموده ، آورده اند و مطالب مذکور را توضیح بیشترى مى دهد.
((حضرت على علیه السلام در تقسیم بیت المال نیز با رعایت حقوق عامه مردم ، همه را برابر مى دانست ، امام علیه السلام چند روز پس از قبول خلافت فرمود:
مردم !... از ابوالبشر فرزندى به عنوان غلام یا کنیز متولد نگردید، تمام فرزندان او از روز نخست آزاده بودند. لکن امروز به خاطر جهات و مقتضیاتى ... جمعى بنده و مملوک شما قرار گرفته اند... قدرى از اموال که مربوط به مسلمین است نزد من جمع شده ، باید در میان شما از سیاه پوست و سفید پوست ، بردگان و آزادگان ، به طور مساوى تقسیم شود.
بعد على علیه السلام از آن به هر نفر سه دینار داد مردى از انصار و غلامش که روز گذشته آزاد شده بود هر کدام سه دینار گرفتند. مرد اعتراض کرده گفت :
یا على علیه السلام ! این غلام را من دیروز آزاد نموده ام ، آیا سهم مرا با او به یک اندازه مى دهى ؟ حضرت پاسخ داد:
من در کتاب خدا دقت کردم ، تفاوتى بین فرزندان اسحاق که آزاد بودند ندیدم .
حضرت على علیه السلام به خاطر اینکه در تقسیم بیت المال بین عرب و عجم ، برده و آزاده ، اشراف و فقرا و... تفاوتى نمى گذاشت ، در ابتدا همیشه مورد اعتراض واقع مى شد،ولى آنچه براى امام علیه السلام اهمیت داشت عمل به قانون (شرع ) بود. امام علیه السلام هیچگاه به خاطر مصالح شخصى یا مصالح حکومت اسلامى از قانون تخطى نکرد، و هیچ وقت قانون را باب میل خود تقسیر نفرمود. روزى طلحه و زبیر به امام علیه السلام اعتراض کرده اند که :
عمر در تقسیم بیت المال با ما اینگونه رفتار نمى کرد! حضرت فرمود:
آیا پیامبر بیت المال را مساوى تقسیم نمى کرد؟
گفتند:
- بلى ،
فرمود:
شیوه پیامبر سزاوارتر به پیروى است یا شیوه عمر
؟ گفتند
:شیوه رسول الله ، ولى ما داراى سوابق درخشان هستیم و در راه اسلام رنج و مشقت فراوانى تحمل کرده ایم و از نزدیکان پیامبریم .
حضرت فرمود:
سابقه شما بیشتر است یا من ؟
گفتند:
سابقه تو یا على .
آیا نزدیکى شما به پیامبر بیشتر است یا نزدیکى من ؟
گفتند:
نزدیکى تو یا على .
آیا شما بیشتر در راه اسلام رنج بردید یا من ؟
اظهار کردند:
تو یا على
حضرت فرمود :به خداقسم من و این اجیرم مساوى هستیم
حضرت على علیه السلام طى بخشنامه اى به استانداران خود ابلاغ کرد که هیچ کس نباید بیش از حق خود از بیت المال دریافت کند و هر کسى در خواست کرد، از حق خود تعدى کرده و نباید به او پرداخت گردد گاهى افراد پیر و تهیدست درخواست کمک اضافى از بیت المال مى کردند. امام علیه السلام یا سهم خود را به آنان مى داد یا مردم را تشویق مى کرد که به آنان کمک کنند ولى هیچگاه بیش از حقوقشان ، از بیت المال به آنان نمى پرداخت ، این بود، که خود امام علیه السلام بیش از همه به آنها پایبند بود.
على علیه السلام هر جمعه بیت المال را جاروب کرده و دو رکعت نماز در آن مى خواند، هلال بن مسلم نقل مى کند:
نزدیک غروب مالى به بیت المال آوردند. فرمود:
این مال را قسمت کنید.
گفتند:
شب شده و فردا تقسیم مى کنیم ، فرمود:
آیا شما تعهد مى کنید که من فردا زنده بمانم ؟
گفتند:
ما نمى دانیم ، فرمود:
تا شمعى آوردند آن مال را همان شب تقسیم کردند.
پس از جنگ جمل ، على علیه السلام اموالى را که در بیت المال بصره بود بین همه به تساوى تقسیم کرده و خود نیز سهمى برابر دیگران برداشت ، در همان حال که سهم حضرت روى زمین باقى مانده بود، مردى آمد و گفت : اى امیر المؤ منین !نام من از قلم افتاده و من هم همان زحمتى را کشیده ام که تو کشیده اى ، على علیه السلام سهم خود را به او داد
.
نقل از عوامل سقوط حکومتها درقران نوشته ا قای نصرت الله جمالی
نامه ای از طرف خدا
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو
به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت: خدا
روزی که امیر کبیر گر یست
سال 1264 قمرى، نخستین برنامهى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند. بهویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان مىشود
هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باختهاند، امیر بىدرنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مىکوبند. اما نفوذ سخن دعانویسها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهکوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مىشدند یا از شهر بیرون مىرفتند
روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همهى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سىصد و سى نفر آبله کوبیدهاند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچههایتان آبلهکوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مىشود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست دادهاى باید پنج تومان هم جریمه بدهی.. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمىگردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز
چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد...
در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مردهاند.
میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مىکردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاىهاى مىگرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچهى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست
امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشکهایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.
میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیدهاند
امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویسها بساطشان را جمع مىکنند. تمام ایرانىها اولاد حقیقى من هستند و من از این مىگریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند
درسی از تاریخ
شاردن سیاح معروف فرانسوی می نویسد :((شاه عباس به جهت تنبیه متملقان درباری،امرکرددرمجلسی سرقلیان هارابه جای تنباکو ازپشکل الاغ پر ساخته وآتش روی آنها قرار دادند!))
پس ازآنکه درباریان مشغول پک زدن به قلیانها شدند شاه عباس گاه و بیگاه میگفت :این تنباکوها راحاکم همدان برای من فرستاده است!کیفیت آن چگونه می باشد ؟وهریک ازدرباریان حاضر درحالیکه به شدت سرفه می کردند درپاسخ با لحنی چاپلوسانه جواب میدادند ((قربان!این تنباکوفوق العاده عالی وخوش عطر وبو است ودر جهان بهتر از آن پیدا نمی شود ))
((آدلفوپرز))کوبایی که از15سالگی درانقلاب کوبا شرکت کرده بوددرچهلمبن سالروز پیروزی انقلاب کوبا به خبرنگاران امریکائی که در جشن انقلاب شرکت کرده بودند چنین گفت : ((فیدل کاسترو))پس ازپیروزی انقلاب،مقامهای دولتی را میان همرزمانش که تجربه وشایستگی این مقام ها را نداشتند تقسیم نکرد ،کاررا به کاردانش سپرد وهمرزم نزدیک خود ((پدروگروک لاژل))راسمت رانندگی آمبولانس بیمارستان داد.زیرا تجربه وتحصیلات لازم را برای احراز مقام دولتی نداشت.
خانم اوریانا فالاچی مصاحبه گروروزنامه نگارمشهورایتالیائی درکتاب مصاحبه با تاریخ ،ازقول ((پیتروننی))رهبر
کمونیست های ایتالیا که به دیدارخروشچف رهبراتحادشوروی رفته بود می نویسد:((خروشچف به من گفت استالین خیلی
کم از اوضاع روسیه خبرداشت .اودربرابرتعجب وحیرت من توضیح داد که:مابرای اوفیلم می ساختیم وخودمان هم برایش نمایش می دادیم ،صحنه هائی از زندگانی مردم در شهر وروستا وتماما ساختگی!))
من که میهمان اوبودم به شوخی جواب دادم :((درست نظیر همین صحنه هایی که هنگام بازدید ازشوروی به ما نشان می دهید؟!))
مثــل مــداد بــاش !
پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :
صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.
بیست دلار
یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد
او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟
دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم
اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.
او اسکنا سها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟
باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟
او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد
بعد آنها را برداشت و گفت:
مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟
بازهم دستها بالا بودند
دوستان من همه ی شما درس بسیار ارزشمندی را یاد گرفتید.
هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن را می خواستید
چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.
اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم
و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم .
و ما فکر می کنیم که بی ارزش هستیم
اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.
شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.
کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار
شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.
ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید
ارزش ما در این جمله است ما که هستیم؟
هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید
به سوی موفقیت وشادکامی(قسمت اول)
قدم اول جهت کسب موفقیت ایمان به موفقیت است واینکه واقعا خودتان بخواهید که موفق باشید ودرتمام وجودتان این باور رسوخ نمائید که شما ادم موفقی هستید وبه مغز حافظه وحواستان اعتماد داشته باشید وخود را لایق موفقیت وشادکامی بدانیدودر گامهای بعدی اعتماد به نفس وتفکرات مثبتان را افزایش دهید.
ضمیرناخود اگاه
خداوند در وجود آدمی موهبتی قرارداده که اغلب افراد جامعه از طرز استفاده وپرورش آن بی بهره اند وتعداد معدودی برای داشتن زندگی بهتر از آن استفاده می نمایند
در وجود ادمی دونوع ضمیر قرارداده شده که وظیفه کنترل اعمال آدمی را برعهده دارند
الف – ضمیر خود آگاه –که کلیه اعمال انسان ،در شرایط بیداری را تحت کنترل خود داردودر مقابل حوادثی که در زمان بیداری برای ما اتفاق می افتد ازخود عکس العمل نشان می دهد
ب- ضمیر ناخود ْآگاه – در طول شبانه روز اعمال ما را تحت نظر دارد وهرگز به خواب نمی رود وهمیشه درحال ثبت ونگهداری تمامی اطلاعاتی است که دریافت می کند وهر دانه ای را که در زمین آن بکارید محصول آن دانه را به شما تحویل خواهد دادودارای خصوصیات زیر میباشد
1-ضمیر ناخود آگاه تحت تاثیر اطلاعاتی است که شخص در زمان بیداری به آن می دهد وتحت تاثیر قرار گرفته وبه آن پاسخ می دهدشما می توانید هر گونه اطلاعاتی را از طریق ضمیر خود آگاه به ضمیر ناخود آگاه خود القاء نمائید وپاسخ آن نیز بمانند انعکاس صدایتان می ماند که به خودتان باز می گردد(تفکر مثبت یا تفکر منفی)
2- ضمیر ناخود آگاه نمی تواند تفکرات منفی را به تفکرات مثبت تبدیل نماید وبالعکس.وقتی شما همه چیز را برعلیه خود می دانید وهمیشه بر این باورید که شما تمرکز حواس ندارید یا قادر به فراگیری نیستیدوبواقع تفکرات منفی ذهنتان راقبول داریدضمیر ناخود آگاه قادر به تبدیل این افکار به تفکرات مثبت نیست افکار منفی بمانند مواد غذایی فاسدی هستند که شما با خوردن آن ،باعث بیماری بدنتان خواهید شد
3- ضمیر ناخود آگاه قادر به تشخیص افکار تخیلی با افکار واقعی نیست واین موضوع یک موهبت بزرگ می تواند برای شما باشد چون ضمیر ناخود آگاه نمی تواندبین تخیل وواقعیت تمایزی قائل شود شما می توانید در تخیلات خود دکتر ،مهندس یا مرد ثروتمند یا دانشجو باشیدضمیر ناخود آگاه برای شما برنامه ریزی نموده شما را به همان جهتی که می خواهید سوق خواهد داد(لازم به ذکر است در تخیلتان جزئیات را همیشه مد نظر داشته باشیداگر شما خانه بزرگی را در تصور دارید می بایست متراژ ،تعداد اتاقها،و.....را بطور شفاف وروشن مشخص نمائید هرچه رویایتان واضح تر باشد دستیابی به آن واقعی تر خواهد بود.
4- شما می توانید با استفاده از قوه تخیل ضمیر ناخود آگاه راتحت تاثیر قراردهید یعنی در زمان آگاهی (بیداری)،باتفکرات مثبت ،ضمن پرورش قوه تخیل وتصورتان ،آنرا تحت تاثیر قرار دهید واز آن به بهترین نحو استفاده نمائید
5-هدف نهائی را در ضمیر ناخود آگاه القاء نمائید نه راه رسیدن به هدف را. شما اگر قصد سفر دارید کافیست مقصدتان را مشخص نمائیدشما هرگز نمی توانید حوادث واتفاقات مسیرراهتان را مشخص نمائید واین راهم بدانید که شعاع دیددتان بسیار محدود است وفقط هدفتان مشخص است
6- قبل ازاینکه به هدفتان برسید ضمیر ناخود آگاه خود را تحت تاثیر قرار دهیدنه زمانی که به هدف می رسیدازهمین حالا شغل ،رشته تحصیلی مورد علاقه تان ویا هر چیز دیگری که به آن علاقه مندید را انتخاب نمائیدومنتظر شرایط لازم جهت دستیابی به شغل ورشته تحصیلی مورد علاقه تان نباشیداز همین حالا انرا انتخاب نمائید وضمیرتان راتحت تاثیر آن قرار دهید
7مداومت ،اراده وپشتکار ؛ ضمن اینکه به افکارتان تداوم می بخشید وآنرا به خود القاء می نمائید باید برای رسیدن به هدفتان کار وتلاش نمائیدیعنی خود را در آن جهت قرار دهید واز تک تک زمانهای خود به بهترین نحو استفاده نمائید وقتتان را بیهوده تلف ننمائید
8- اهدافی را که مشخص می نمائید می بایست منطقی وقابل دست یافتن باشد مثلا اگر هدف شما این باشد که یک کیلومتر رابا دویدن در یکثانیه طی نمائید یک هدف غیر منطقیرا انتخاب نموده اید پس اهدافی منطقی را برای خود تعیین نمائید
پایان قسمت اول
ذهن زیبا
داستان زندگی سام برودی استاددانشگاه A&Mتگزاس
همه ما داستانهای زیادی درباره ارتباط روح وجسم شنیده ایم ذهن ما آنچنان توانمند است که می تواند موجب پدیدار شدن دردهایی شود که هیچ علت جسمی برای آن پیدا نمی کنیم.آنچه درپی می آید یکی ازاین نمونه هاست.
شش سال پیش بود ،اما هنوز سام برودی ان اتفاق را به وضوح به خاطر می آورد .یک روز صبح دردی طاقت فرسا ازناحیه کمر تا زانو اورا از خواب بیدار کرد .اودرآن زمان 23ساله بود ودر گیر امتحانات جامع پزشکی در دانشگاه کارولینای شمالی بود .سام به متخصصان ارتوپدی ،نورولوژی وحتی روانکاوی مراجعه کرد اما هیچکدام از آنها نتوانستند دلیل این دردهای مزمن وفلج کننده را تشخیص دهند . او می گوید ((من آزمایش خون برای آرتروز ،بیماری لایم،تصلب شرائین وهر بیماری دیگری که به ذهن می رسید انجام دادم ، اما این آزمایش ها هیچ نکته خاصی را نشان نمی دادند ونتیجه عکس برداری با اشعه ایکس نیز منفی بود .به همین علت دکترها نمی توانستند علت درد مرا پیدا کنند))در این زمان همسر وخانواده او پرستاری ازاو را به عهده گرفتند زیرا ساده ترین کارها مثل بستن بند کفش نیز اکنون برای او غیر ممکن شده بود .سام می گوید ((این بیماری زندگی مرا ازبین برده بود .من همیشه خودم رایک ورزشکار می دانستم ،کوهنوردی وفعالیت زیاد جزء لا ینفک زندگی من بود وهمیشه تاکید زیادی برتوانایی های فیزیکی خودم داشتم .اما اکنون حتی پیش پا افتاده ترین کارهای روزمره را نیز نمی توانستم انجام دهم )).ووضع تا هنگامی که او به رابطه مستقیم میان ذهن وبدن پی نبرده بودبر همین منوال بود .سام می گوید))به خاطرمی آورم که من درزندگی روزانه ام بسیار عصبی وتحت فشار رفتار می کردم .من گمان می کردم این هجوم ناگهانی درد چیز تازه ای است اما به گذشته که فکر می کردم ، می دیدم که من ازحدود 20سالگی با این بیماری دست وپنجه نرم می کردم اما درآن زمان نمی دانستم که بیماریم چیست .تنها گمان میکردم که ورم مزمن مفاصل دارم .اکنون متوجه شده ام که استرس ها وبی قراری های احساسی من ارتباط مستقیمی با تمامی دردها وبیماری هایم داشته است .اما درآن زمان هیچ کس این موضوع را نمی دانست ))
*آثار استرس
تحقیقات پزشکی به طور گسترده ای نشان دهنده رابطه مستقیم بین استرس وانواع بیماریهای مزمن فیزیکی دارد .بیماریهایی مانند :خستگی مزمن،بیماریهای لثه ،زخم معده ،بیماریهای قلبی ،سرطان وسکته همگی می توانند ناشی از استرس باشند .بنابراین دوری از فشارهای عصبی وبرخورد درست بااین فشارها نکته ای بسیار کلیدی نه تنها جهت سلامت اعصاب وروان شما ،بلکه برای سلامتی فیزیکی شما لازم است سام می گوید ((من هیچگاه تسلیم افسردگی ویاس نشدم اما می توانم درک کنم که این دردهاچگونه بسیاری ازمردم را به سمت خود کشی سوق می دهند )) در حقیقت ،اداره بهداشت وسلامت کار ، استرس را به عنوان یکی از جدی ترین خطرات در محیط کار اعلام کرده است .زیرا تحقیقات متعددنشان داده است که فشارهای عصبی ناشی از کار ،سیستم دفاعی بدن را ضعیف می کند ودرنتیجه بدن انسان آمادگی بیشتری برای ابتلا به بیماریهایی مانند آنفولانزا یا سرماخوردگی خواهد داشت.استرس وتنش روی قوه خلاقیت انسان نیزتاثیر منفی می گذارد ،متخصصان معتقدند که گرچه هیجانات وفشارهای عصبی کوتاه مدت (مانندیک فیلم ترسناک )چندان ضرری ندارند ،اما تنش ها ونگرانی های سخت وبلند مدت مانند دلشوره ، بیماری سخت یکی از عزیزان یا استرسهای پیش ازامتحان ویا ترس ازدست دادن شغل می توانند تاثیری ناگوار روی سلامتی انسان بگذارند.
بدن میلیونها نفر مانند سام در سراسر جهان به علت استرس ، نگرانی وافسردگی دچار بیماریهای سخت جسمی شده اند ودانشی که زمانی چندان جدی گرفته نمی شد وجایگاهی علمی نداشت ، اکنون در حال به دست آوردن اعتبار خود در میان طب غربی است.
طبق آمار انجمن ملی بهداشت وروان امریکا ،بیش از 19میلیون آمریکایی در سال به دلیل فشارهای عصبی دچار بیماری می شوند ودر مقاطع زمانی که این گونه فشارها بسیار شدید باشند ،مانندزمان حوادث وبلایای طبیعی ویا جنگ، حفظ سلامت ذهن وجلوگیری از استرس بسیار دشوارتر وسخت خواهدبود .سینتیا ویناسکات مدیر اجرایی انجمن ملی بهداشت وسلامت روان معتقد است بسیاری ازمردم متوجه نیستند که این استرس ونگرانی ها چه تاثیر عمده ای روی سلامت عمومی آنها دارد .داشتن سلامت ذهنی وجسمی به طور همزمان نه تنها باعث تعالی معنوی انسان می شود،بلکه زندگی انسان را نیز سالم تر وپربارتر می کند ،دکتر هربرت بنسون رییس موسسه درمانی ذهن وجسم در چستنات هیل واستادیاردانشگاه پزشکی هاروارد می گوید((ما همگی در زندگی روزمره مان استرس داریم ،اما توانایی مقابله با استرس رانیزدر خود داریم واین امری است که باید به طور علمی مورد بررسی قرارگیرد)) اومیگوید: ))هرموقعیتی که ما را تحت فشار ویا تغییری ناگهانی قرار دهد ،باعث افزایش ترشح ادرنالین خون می شود ،مانند لحظه های تصمیم گیری دشوار بین ماندن وجنگیدن ویا شانه خالی کردن))ترشح آدرنالین در خون باعث افزایش سوخت وساز بدن ،بالا رفتن فشار خون ،تنفس سریع تر ،افزایش سریع تر ،افزایش ضربان قلب وهجوم خون به سمت عظلات می شود.به همین جهت هرگونه استرس ونگرانی در دانشکده ،محل کار،مسایل عاطفی ،بیماریهای ومشکلات اقتصادی یا خانوادگی،درحقیقت به منزله تزریق مقدار زیادی هورمون به بدن انسان است واین تزریق درونی هورمون است که باعث مراجعه بیش از60درصد بیماران به پزشک می شود .بنابراین روش درمانی ذهن ،روی ارتباط بین ذهن وسلامتی جسمی انسان وتاثیر مشخصه های ذهنی انسان روی سلامت جسمی اش تاکید میکند .دکتر بنسون میگوید:((مامجدانه درحال تحقیق تعلیم وارایه روشهای جدید برای بهبود بیماریهای جسمی ازطریق سلامت اعصاب هستیم.همچنین ما به دنبال درمانهای پیشگیرانه مانند تغذیه ،ورزش ومعنویت به عنوان روشهایی برای تامین سلامت عمومی هستیم))
*ازاسترس بکاهید
سام می گوید:((من میدانم که هیچ روشی درمانی جادویی ای وجود ندارد وسلامتی من مساله ای است که تنها به خودم بستگی دارد))
دکتر بنسون نیزبا این نظر سام موافق است :((هیچ دارویی وجود ندارد که بتواند اثرات این گونه بیماریهای جسمی ناشی ازنگرانی واسترس رادرمان نماید.همان گونه که همه ما لحظات سنگین وفرساینده تصمیم گیری درلحظات بحرانی را داریم،روش رسیدن به آرامش نیزدر درون ما وجود دارد.بیش ازهزار سال است که بشر به دنبال روشهایی برای رسیدن به آرامش است ،اغلب با توسل به مذهب ))دکتر بنسون که کتابهای متعددی نیز دراین زمینه مانند (اثرات آرامش)،(فراتر ازاثرات آرامش)وکتاب سلامتی(راهنمای جامع به دست آوردن سلامتی ودرمان بیماریهای ناشی از استرس )راتالیف کرده است،می گوید :((تکرار،خواه تکرار یک کلمه ،دعا ،لغت خاص وحتی تکرار تمرینات فیزیکی مانند دویدن ویایوگا روش کلیدی وبسیارمهمی برای مقابله بااثرات وبیماریهای جسمی ناشی از استرس است))نکته مهم ،مداومت براستفاده از این تمرین هنگام مواجهه با استرس است دکتر بنسون می گوید: ((این تنها کلمات هستند که از فرهنگی به فرهنگ دیگر تغییر می کند.هر آیینی روشهای خاصی برای مقابله با استرسهای روزانه دارد،روشهایی که به وسیله آنها می توان ذهن راازفشار استرس رهانید.بدین گونه بدن انسان به نوعی آرامش وسکون ذاتی که در درونش تعبیه شده دست می یابد))
منبع :روزنامه نیویورک تایمز
درس زندگی پروفسور فلسفه
پروفسورفلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد وبار سنگین خود راروبروی دانشجویان خودروی میزگذاشت.
وقتی کلاس شروع شد،بدون هیچ کلمه ای ،یک شیشه بسیار بزرگ برداشت وشروع به پرکردن آن با توپ گلف کرد.سپس ازشاگردان خود پرسیدکه ،آیا این ظرف پر است؟
وهمه دانشجویان تصدیق کردند که پراست.
سپس پروفسور ظرفی ازسنگریزه برداشت وآنها روبه داخل شیشه ریخت وشیشه را به آرامی تکان داد.سنگریزه ها دربین مناطق باز بین توپهای گلف قرارگرفتند،سپس دوباره ازدانشجویان پرسید که آیاظرف پراست؟وباز همگی تصدیق کردندبله
دوباره پروفسور ظرفی ازماسه برداشت وداخل شیشه ریخت البته این بار ماسه هاهمه جاهای خالی شیشه را پر کردند.اویکبار دیگر پرسید که آیاظرف پراست ودانشجویان یکصدا گفتند:بله
بعد پروفسور دوفنجان پرازقهوه اززیر میز برداشت وروی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد وبعد گفت:درحقیقت جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!همه دانشجویان خندیدند.
درحالی که صدای خنده فرو می نشست،پرفسور رو به دانشجویان کرد وگفت:در واقع من میخواهم شما متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست،توپهای گلف مهمترین چیزها درزندگی شما هستند (خدایتان ،خانواده،فرزندانتان،سلامتیتان،دوستانتان ومهمترین علایقتان)چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر ازبین بروند ولی اینها باقی بمانند ،باز زندگیتان پا برجاخواهد بود.
اماسنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان ،خانه تان وماشینتان ،ماسه ها هم سایر چیزها هستند ،مسایل خیلی ساده.
پروفسور ادامه داد:اگر اول ماسه ها رودرظرف قرار بدیددیگرجایی برای سنگریزه هاوتوپهای گلف باقی نمی مونه ،درست عین زندگیتان.اگرشما همه زمان وانرژیتان را روی چیزهای ساده وپیش پا افتاده صرف کنین،دیگر جایی وزمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه ،به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین ،با فرزندانتان بازی کنین ،زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین .با دوستان واطرافیانتان به بیرون بروید وبا اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیزکردن خانه وتعمیر خرابیها وجود داره ،همیشه در دسترس باشین.
اول مواظب توپهای گلف باشین ،چیزهایی که واقعا برایتان اهمیت دارند،موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین.بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.
یکی از دانشجویان دستش رو بلند کرد وپرسید:پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟پروفسور لبخند زد وگفت:خوشحالم که پرسیدی،این فقط برای این بود که به شمانشون بدم که مهم نیست زندگیتان چقدر شلوغ وپرمشغله است. همیشه در زندگی شلوغ هم ،جائی برای صرف دوفنجان قهوه با یک دوست وجود داره.
جهان سوم
روزی در آخر ساعت درس یک دانشجوی نروژی دوره دکترا ، سوالی مطرح کرد : استاد شما که از جهان سوم می آیید ، جهان سوم کجاست؟
فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود .
من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم.
به آن دانشجو گفتم : جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند ؛ خانه اش خراب می شود و هر کس بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد. (پروفسور حسابی)
حکایت خاک وآتش
خداوندانسان را ازخاک آفرید وشیطان را از آتش.خاک بستری شد برای رویش گیاه ونبات ،آتش گرما ونور بود. می سوزاند وخاکسترمی نمود.خاک آب رابه خودجذب نمود.آتش اب راتبخیر نمود.خاک قابل بوئیدن ولمس کردن بود.خمیرمایه ساخت حیاط(کوزه،سفال،سرامیک،....،انسان)آتش انعطاف ناپذیروغیرقابل شکل گرفتن.بلکه هرلحظه فروزانتر از لحظه پیش.وچنین بود که خاک(انسان)باجذب اب مکانی امن برای رویش تخم گیاه گردید وسرسبزی وطراوت رابه ارمغان آوردوزمانیکه آتش(شیطان) مجال جذب آب را به او نداد.کویری بی آب وعلف شد .خالی ازسرسبزی ونشاط .
یادداشتی ازطرف خدا
به: شما
تاریخ: امروز
از: رئیس
موضوع : خودت
عطف به : زندگی
من خداهستم .امروز من همه مشکلاتت رااداره می کنم. لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تونیاز ندارم. اگردرزندگی وضعیتی برایت پیش آیدکه قادر به اداره کردن آن نیستی برای رفع کردن آن تلاش نکن. کافی است آنرادرصندوق(چیزی برای خداتا انجام دهد)بگذار .همه چیز انجام خواهدشدولی درزمان موردنظر من ، نه تو. وقتی که مطلبی را درصندوق من گذاشتی ،همواره با اضطراب آنرا پیگیری نکن.در عوض روی تمام چیزهای عالی وشگفت انگیزی که الان در زندگی ات وجود داردتمرکز کن .ناامید نشو،توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آنها یک امتیاز بزرگ محسوب میشه.
شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی .به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است وشغلی ندارد .ممکنه غصه زود گذر بودن تعطیلات اخر هفته را بخوری ، به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی دوازده ساعت ،هفت روز هفته را کار می کند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند وقتی که روابط تو رو به تیرگی وبدی می گذارد ودچار یاس می شوی ،به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن ومورد محبت واقع شدن را نچشیده .وقتی ماشینت خراب می شود وتو مجبوری برای یافتن کمک مایلها پیاده بروی ،به معلولی فکرکن که دوست دارد یکبار فزصت راه رفتن داشته باشد .ممکنه احساس بیهودگی کنی وفکر کنی اصلا برای چه زنده ای وبپرسی هدف من چیه؟شکر گذار باش ، در دنیا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه است که فرصت کافی برای زندگی کردن پیدانمی کنند. وقتی متوجه موهایت که تازه خاکستری شده در اینه میشی ،به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند ممکنه تصمیم بگیری این مطلب رو برای یک دوشت بفرستی ،متشکرم از شما ،ممکنه در مسیر زندگی آنها تاثیر بگذاری که خودت هرگز نمیدانستی
مدرسه حیوانات
حیوانات جنگل روزی از روزها دور هم جمع شدند تا مدرسه ای درست کنند. خرگوش ،هدهد، سنجاب ومارماهی شورای آموزش راتشکیل دادند.خرگوش اصرار داشت که دویدن جزو برنامه درسی باشد.هدهد معتقدبودکه بایدپرواز نیز جزو دروس درسی گنجانده شود.مارماهی هم به آموزش شنا اعتقاد داشت وسنجاب اصرار داشت که بالارفتن ازدرخت نیز باید درزمره آموزشهای مدرسه قرارگیرد.شورای مدرسه با رعایت همه پیشنهادات دفترچه راهنمای تحصیلی مدرسه راتهیه نمود وبعد قرارشد که همه حیوانات همه درس ها رایاد بگیرند.خرگوش در دویدن نمره بیست گرفت،امابالارفتن از درخت برایش دشوار بود.مرتب ازپشت به زمین می خورد.زمانی نگذشت که در اثر یکی ازهمین سقوط ها مغزش صدمه دیدوقدرت دویدن راهم ازدست داد.حالا به جای نمره بیست ، نمره ده می گرفت ودر بالا رفتن ازدرخت هم نمره اش ازحد صفربالاتر نمی رفت.هد هد درپرواز کردن عالی بود اما نوبت که به دویدن می رسید نمره خوبی نمی گرفت،مرتب صفر می گرفت.بالا رفتن ازتنه وشاخه وبرگ درختها هم برایش مشکل بود.سنجاب هم در بالا رفتن از درخت خوب بود ولی در بقیه درسهانمره ضعیف می گرفت.جالب اینجاست که تنها مارماهی کند ذهن وعقب افتاده می توانست درسهای مدرسه را تاحدودی انجام دهد وبا نمره ناپلئونی بالا رود .اما مسئولین مدرسه ازاین خوشحال بودند که همه دانش آموزان تمام دروس را می خوانند.
نتیجه
ما سه چهارم ازاصالت وجودی خود را به قیمت شبیه شدن به دیگران از دست می دهیم ((آرتور اسکوفنور))
((تمامی رهبران نظامی دنیا کوشیده اند یک الگوی مشخص برمردم تحمیل کنند.آنان خودرو می خواهند نه انسان .آنها می خواهند خداوند انسانها را همان طور بسازد که شرکت ((فورد))خودرو می سازد((روی خط تولید)).ولی خداوندانسانها را روی خط تولید خلق نمی کند .اوهرفردی رامنحصر به فرد می آفریند)) (اوشو)
هستی تورا اینگونه که هستی می خواهد.ازاین رو همین هستی که هستی .دنیا اینگونه که هستی، به تونیاز دارد وگرنه کس دیگری رابه وجود می آوردنه تورا.بنابراین خود نبودن غیر مذهبی ترین کار ماست.
(اوشو)
توبه
پیرمردخیلی پولداربود.خیلی ... همه عمرشو پول جمع کرده بود.سرهر کسی که تونسته بود ، کلاه گذاشته بود وزندگی خیلی ها رو ازبین برده بود. ولی همه ثروتش حتی یک لحظه نمی تونست جلوی سرطان روبگیره .ازمرگ می ترسید.البته به دوزخ واین حرفا خیلی اعتقادنداشت.امابازم می ترسید. تصمیم گرفته بود قبل ازمرگ جبران کنه .بالاخره کارازمحکم کاری عیب نمی کرد. چند روز قبل ازمرگ همه داراییش رو به یک موسسه قرض الحسنه ، یاچیزی شبیه به اون ،بخشید وبا وجدانی آسوده منتظر مرگ شد ....
البته اون پیرمرد بعد ازمرگ یکراست به درک رفت....
صاحب اون موسسه یک کلاهبرداربود که با دوبرابرشدن ناگهانی ثروتش تصمیم گرفته بودچند ماه زودتر فرارکنه واگه تنها چندروز بیشتر می موند دستگیر می شد....
پیرمرد با آخرین اقدامش درعرض چند دقیقه،دوسه برابر تمام عمرش باعث بدبختی آدم ها شده بود....
روز مرگی
کلید می اندازی ودر را باز می کنی .وارد آپارتمان که می شوی دو آینه به موازات هم درست روبروی در قراردگرفته اند،خودت رو تو آینه می بینی ،خستگی کاردرچهره ات پیداست ،کفشهایت رادر می آوری وجوراب هایت ،پاهایت نفسی تازه می کشند ،لباس هایت را درمی آوری ،آنچه که پوستت رو پوشانده است ،کم کم سرما برپوست تنت لانه می کند،سردت می شود خود رامی پوشانی ، آبی به دست وصورتت می زنی ،تا مغز واستخوانت را خستگی فرا گرفته است ، گرسنه ای .درآشپزخانه به دنبال چیزی برای خوردن می گردی ،نمی یابی ،دوباره می جویی،نان وپنیری شاید ،گرسنه ای ،آنقدر که خستگی رو ازیاد برده ای،تسلیم می شوی به همان نان وپنیر تا دوباره خستگی رو به یاد بیاری. به سراغ جعبه جادویی می روی ،جعبه عجیبی است گویی زمان را می گیرد،گویی خودت را ازخودت می رباید ،چشم هایت را خواب فرا می گیرد،مقاومت می کنی تا تسلیم نشوی ،نمی خواهی اما گویی وزنه ای برپلکها آویزان کرده اند ،تسلیم می شوی ویک روز از تقویم زندگیت ورق می خورد.
زمان
راننده جوان پشت چراغ قرمز منتظر بود تا چراغ سبز بشه .... گلفروشی با دست به شیشه زد ومرد بااشاره دست ردش کرد.
باسبز شدن چراغ ،ماشین باسرعت به راه افتاد . هنوز صد متری دور نشده بود که یک دفعه پسر بچه ای به وسط خیابون دوید .صدای شدید ترمز همراه با چرخش سریع فرمان ....
ماشین با اختلاف کمی ازکنار پسرک رد شد....
- لعنتی .... قرارنبود این طوری بشه .... مهم نیست .
دستی به روی پیچی رفت وزمان رو به عقب برگردوند وعقربه ها دوباره شروع به حرکت کردند ...
مرد جوان پشت چراغ قرمز منتظر بود تا چراغ سبز بشه .... گلفروشی با دست به شیشه ماشین زد ومرد با اشاره دست ردش کرد .... احساس کرد این صحنه رو قبلا جایی دیده . خیلی واضح وروشن .اما...
چراغ سبز شد وماشین به سرعت به راه افتاد . هنوز صد متری دور نشده بود که یک دفعه پسر بچه ای به وسط خیابون دوید .صدای شدید ترمز همراه با چرخش سریع ماشین ....
مردم از هرطرف به سمت جنازه پسرک می دویدند درحالی که ردی ازخون قرمز زمین رو رنگ کرده بود ...
← صفحه بعد
نظرات ()
